
هنوز خوبتریینم!
یادم هست روزهایی را که بی هیچ دغدغه و بی هیچ نگرانی، فقط شور عاشقی در سر داشتم و چه ها که نمی کردم. هنوز هم وقتی نامه هایی را که برای تو می نوشتم می خوانم تعجب می کنم که اینها را من نوشته ام؟ گاهی دلم تنگ می شود برای آن روزهایی که بزرگترین مشکل من عشق بود. البته هنوز هم همان مشکل را دارم. هنوز هم عشق بزرگترین مشکل من است. اما هر وقت هر دو را کنار هم می گذارم و لمسشان می کنم، می بینم که چقدر با هم متفاوتند.
عزیز من!
گله نکن که چرا مثل گذشته ها برایت از آن نامه ها که دوستانت حسرتشان را می خوردند که چرا معشوقه های آنها نمی توانند مثلشان بنویسند دیگر نمی نویسم. آن روزها دغدغه ای جز عشق نداشتم. این روزها اما....
آشفتگیها آنقدر زیادند که نمی دانم سر کدامشان را بگیرم؟ تمام سختیهای زندگی امروزم یک طرف و تو یک طرف. تمام مشکلات زندگی یک طرف و مشکلات عاشقی طرف دیگر. خیلی وقتها عصبانی می شوم. دلگیر می شوم. حرص می خورم و شدیداً ناراحت می شوم وقتی که به خودم و تو فکر می کنم. به این یکی دو سال اخیر پر بوده از حرفهای قشنگی که از تو شنیده ام. فقط رویاپردازی و چنین می کنیم و چنان می شود. اما عملاً هیچ ندیده ایم. ناراحت نشو که به برنامه های آینده مان اسم رویا پردازی می دهم. چنینن نقشه ها و برنامه ها تا وقتی که به مرحله اجرا نرسیده باشند فقط رویا و خیالند. می دانم که می گویی من خیلی بی انصافم که نمی بینم تو داری تلاشت را می کنی. می دانم که می کنی. و از این بابت از تو سپاسگذارم که برای زندگیمان وقت می گذاری. اما واقعیت این است که آنطور که باید از خودت پشتکار نشان نمی دهی. برای انجام هیچ کاری مصر نیستی و پافشاری نمی کنی.
عزیز من!
واقعیتی که من می بینم همین است. و واقعیت آن چیزی است که تک و توک تارهای سپید موهایم به من نشان می دهند. واقعیت چیزی است که مخالفتها و اصرارها و پرسشهای مستقیم و غیرمستقیم خوانواده و دوست و آشنا به من نشان می دهند. و با وجود تمام این واقعیتهایی که دیدن و فکر کردن بهشان مثل این است که دارم از بالای یک آسمانخراش پایین را نگاه می کنم و وحشت برم می دارم، چطور انتظار داری سردرگم و مردد نباشم؟ چطور انتظار داری من بتوانم به خودم بقبولانم مردی که در طی این سالها نتوانسته به آنجا و آنچه که شایستگیش را دارد برسد می تواند راحتی و رفاهیات - نمی گویم تجملات که هیج وقت بهشان اعتقاد نداشتم و از تو هم نخواستمشان- زندگی مان را تأمین کند؟ چطور انتظار داری ذهن آنچنان آرام و سرشار از عشقی داشته باشم که بنشینم مدام برایت از عشق بگویم و بنویسم؟
خیلی وقتها فکر می کنم. افکارآزاردهنده. فکر می کنم به اینکه چقدر درمانده شده ام که برای عشق شرط و شروط تعیین می کنم؟ و اینکه چقدر سخت است که اگر برآورده نشوند من روی حرف خودم بایستم و تصمیمی را گرفته ام عملی کنم. فکر می کنم به اینکه بعد از نبودن توچطور می خواهم سالهای رفته را جبران کنم؟ فکر می کنم که آیا اگر زمان به عقب برگردد بازهم تو را انتخاب می کنم؟ نه آنقدر از تو بریده ام که یک نه محکم بگویم و نه آنقدر مطمئن و دلخوشم که بگویم این کاررا می کنم.
مهربانم!
در خوبی و عشق تو و عشق به تو شک ندارم. اما کاش می شد همه مشکلات را با عشق حل کرد. کاش عشق و محبت برای همه چیز کافی بود. کاش می شد به جای اسکناسهای سبز و آبی به صاحبخانه مان عشق و محبت تقدیم کنم. کاش می شد به فرزندم با باور تمام بگویم: "نازنینم! در دنیا هیچ چیز به اندازه عشق اهمیت ندارد". کاش می شد عشق را پوشید. کاش می شد عشق را هر روز شکل میوه و برنج و ماهی داد و بر سر سفره گذاشت. اما واقعیت این است که پول و خوردنیها و پوشیدنیها همه اینها با عشق فقط جلوه بیشتری پیدا می کنند. هیچ کدامشان را عشق به وجود نمی آورد. و نبودن عشق اما... کم رنگ و بی اثرشان می کند.
چطور به خودم بقبولانم که عشق به همدیگر تمام مشکلاتمان را حل می کند؟ عشق فقط توانمان را بیشتر می کند. اما تا کجا؟
تا کی؟ باور کن یک روز می آید که نبودن همین پول کثیف عشق را کمرنگ می کند. باور کن عشق روی سفره خالی جایی ندارد. باور کن عشق را نمی شود جلوی مهمان گذاشت و نمی شود در عروسی دختر عمو عشق به او هدیه کرد.
چقدر دغدغه هایم از چند سال پیش تا به حال فرق کرده. نه؟
چقدر دلم می گیرد وقتی می بینم دارم توی روزمرگیهای زندگی گم می شوم.
با تمام اینها اما من هنوز عاشق توام. هنوزهم دوستت دارم. هنوز هم دلم می خواهد برایت نامه های رنگارنگ سرشار از عاشقی بنویسم. هنوز هم دلم می خواهد بیشتر اوقاتم را با تو و در کنار تو سپری کنم.
هنوز هم دلم همه اینها را می خواهد...
غم نان اگر بگذارد.
* می دانم این جواب نامه سرشار از عشق تو نبود...
بهترین هدیه برای من ... نمی دانم ! تقدیم به تو !! از طرف محمدمهدی !!!!! نویسنده میلاد فانس

به نام ميكانيك عشق هاي تصادفي





























.jpg)
